عبد الله الأنصاري الهروي

82

مناجات نامه خواجه عبد الله انصارى

الهى ! دانى به چه شادم ؟ به آن كه نه به خويشتن به تو افتادم ، الهى ! تو خواستى ، نه من خواستم ، دوست بر بالين ديدم چو از خواب برخاستم . گفتم كه چو زيرم و به دست تو اسير * بنواز مرا ، مزن ، تو اى بدر منير گفتا كه ز زخم من تو آزار مگير * در زخمه بود همه نوازيدن زير الهى ! هر چند كه ما گنهكاريم ، تو غفّارى ، هر چند كه ما زشت كاريم ، تو ستّارى . ملكا ! گنج فضل تو دارى ، بىنظير و بىيارى ، سزد كه جفاهاى ما در گذارى . الهى ! در الهيت يكتايى ، و در احديت بىهمتايى ، و در ذات و صفات از خلق جدايى ، متصف به بهائى ، متحد به كبريائى ، مايه هر بينوا و پناه هر گدايى ، همه را خدايى ، تا دوست كرايى . الهى ! وادرگاه آمدم بنده‌وار ، خواهى عزيز دار ، خواهى خوار . اى مهربان ، فريادرس ، عزيز آن كس كش با تو يك نفس ، اى همه تو و بس ، با تو هرگز كى پديد آيد كس ؟ الهى ! دانى كه نه به خود به اين روزم ، و نه به كفايت خويش شمع هدايت مىافروزم . از من چه آيد و از كرد من چه گشايد ؟ طاعت من به توفيق تو ، خدمت من به هدايت تو ، تو به من به رعايت تو ، شكر من به انعام تو ، ذكر من به الهام تو . همه تويى ؟ من كه‌ام ؟ اگر فضل تو نباشد ، من بر چه‌ام ؟